۱۳۹۹ شهریور ۲۹, شنبه

اگر دوست نازنینی را از دست دادی، تنها می توانی بگوئی که زندگی خوبی کرد و چه حیف شد!

بعضی وقتها خبری دردناک می شنوی. خبر می شنوی که رفیقی، دوستی، عزیزی را که دوست داری، سخت مریض است و چون از چند و چون ماجرا خبر دقیقی نداری، احساس می کنی که آن کس را احتمالا به زودی از دست بدهی. از سیامک بهاری شنیدم که بهروز مهرآبادی بسیار عزیز، سخت مریض است. چند ماه پیش بود که از بهروز شنیدم کامنتی را در اورژانس بیمارستانی نوشته است. پیغام دادم و حالش را پرسیدم. گفت با یک مشکلی درگیر است و دیگر چیز زیادی نگفت. از کانال دیگری هم شنیده بودم که بهروز مریض است، اما نمی دانستم چه بیماری دارد و بیماری اش چقدر جدی است.

***

چندی پیش رفیق نازنینی را از دست دادم. مدتی بود ازش خبر نداشتم. از بیمارستان به من زنگ زد که فلان بیمارستان است و دقیقا نمی داند چرا اینجاست. حدود دو سه ساعت بعد، دکتری زنگ زد و سئوالاتی پرسید و وقتی پرسیدم که ایشان چه مشکلی دارد، گفت که نمی توانم درباره اش حرف بزنم، چرا که ازش اجازه نگرفته ام. روز بعد مدد کار اجتماعی بیمارستان زنگ زد و گفت که سرطان دارد و حاد است. برنامه گذاشتند که بروم با تیم بیمارستان ملاقات کنم و خبر بیماری اش چقدر حاد است را با خودش در میان بگذاریم. بالاخره این رفیق نازنین بعد از دو هفته ما را در این دنیا با مشکلاتمان تنها گذاشت.

 در آن ملاقات در بیمارستان با آن تیم، که رفیقمان را تنها گذاشتیم، در جمع دکتر و پرستارها و مددکاران اشکهایم را پاک کردم. گفتم که زندگی فقیرانه و کوتاهی، اما پرباری کرد. از زندگی، تا آنجا که لذت را خودش تعریف می کرد، لذت برده است. یکی از دکترهای باتجربه گفت که اتفاقا این یادآوری خوبی است به همه ما، که از زندگی لذت ببریم؛ حال لذت را در هر چیزی که خودمان برای خودمان تعریف کنیم.

***

سالها پیش به رفیق دیگری، ج.، زنگ زدم و حالش را پرسیدم. گفت که یکسری از مشکلات فیزیکی پیدا کرده، اما علی العموم حالش بد نیست. این رفیق ما را که همیشه او را در حالت خوب دیده بودم و برایم خیلی زیاد باارزش بود، نمی‌توانستم درک کنم که او هم می‌تواند مریض بشود. از نگرانی نپرسیدم که مشکلش چیست. خداحافظی کرده و تلفن را قطع کردم. روز بعد یکراست سراغش رفتم که ببینم حالش چطور است. دیدم یکی از دستهایش می لرزد. گفتم ج. دیروز تلفنی نگرانم کردی؛ چه مشکلی داری. گفت که دو سه هفته پیش دستم اینجوری می لرزید و رفتم پیش دکتر. الان معلوم شده که پارکینز دارم. اول فکر کردم شوخی می کند. چند دفعه گفتم شوخی نکن!؟

گفتم که زندگی همین است. گفتم که تو شاید از نادر کسانی باشی که وقتی که من به زندگی کردن او فکر می کنم، می گویم ج. یکی از بهترین زندگی ها را داشته و بالاخره یک روزی باید همه ما برویم. هفته بعد زنگ زد گفت ناصر آن ملاقات با تو انگار یک کوه از روی دوشم برداشته و وقتی که به او حرفی که تو زدی فکر می کنم، ابدا دیگر نگران مریضی ام نیستم. زندگی کردم، خوب هم زندگی کردم. بالاخره در یک سنی یک مریضی ای سراغ آدم می آید و باید با فکر، دل و چشمی باز به استقبالش رفت.

***

 


اما زندگی همین است. همه ما، که امتیاز پا به سن گذاشتن داشته باشیم، روزی با یک مریضی ای روبرو خواهیم بود. آن وقت است که از خود می پرسیم، در زندگی دیگران، بخصوص دوستان و رفیقمانمان، چه تأثیری داشته ایم. از زندگی خود چقدر لذت برده ایم. لذت بردن از زندگی که حتما نباید در کاخی زندگی کردن باشد. می تواند از کوچکترین امکانی که داریم، بیشترین لذت را ببریم.

 


به امید بهبودی کامل بهروز عزیز و به امید لذت بردن باز هم بیشتر دوست عزیزم ج. از زندگی زیبائی که تا بحال کرده است، که نه فارسی بلد است و نه فیسبوک دارد.

۱۵ سپتامبر ۲۰۲۰


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر