۱۳۹۶ مهر ۴, سه‌شنبه

نکاتی درباره و در حاشیه رفراندوم کردستان عراق

اکنون که دارم این یادداشت را می نویسم، در کردستان عراق صبح ۲۶ سپتامبر است. من هنوز نمی دانم که چه بلائی بر سر آرا مردم آمده است.
اما آنچه که احساس کردم به آن جواب بدهم، دو سه نکته هستند که توسط نیروهای چپ مخالف استقلال کردستان و مخالف رفراندوم ابراز می شوند.

۱ – یکی از این نکات دو قطبی ای است که بعضی از دوستان به خود تحمیل کرده اند. دو قطبی "بارزانی – رفراندوم". می گویند که مسئله بر سر استقلال کردستان نیست، بلکه بارزانی این مسئله را علم کرده که موقعیت بحرانی او تغییر کند. در اینکه بارزانی حساب و کتابهایی برای خودش دارد، شکی که نیست. اما چرا باید یک مسئله سیاسی مهم مثل استقلال کردستان عراق که دهها سال قبل از بارزانی و داعش و حکومت کنونی بغداد هم مطرح کرده بودیم را به یک حکومت فکسنی و هیچ و پوچ بارزانی گره بزنیم؟ چرا باید خودمان را اسیر دوره دوره بکنیم، که منتطر بمانیم طالبانی بیاید سر کار و یا گوران و این و آن لات و لمپن که مسئله حل شود؟ کی گفته که آنها بهتر از این یکی هستند؟ کی گفته که آنها پروسه دمکراتیک و سوسیالیستی فراهم می کنند؟

۲ – نکته دیگری در حاشیه این رفراندوم، قهرمان شدن بارزانی است. در همه وقایع مهم تاریخی مثل جنگها و یا این یکی، قهرمانان بعضا از میان خود بورژواها و حکومتداران بلند می شوند. تزار را بخاطر بسپارید! در شروع جنگ جهانی اول تا یکی دو سال اولش، تزار قهرمان ملی شد و مخالفین جنگ دنبال سوراخ موش بودند. هر جائی که یکی از آنها گیر جمعیت جوگیر می شد، تکه بزرگش گوشش بود. اما دیدیم که چگونه همان جنگ باعث شد که روسیه بر سرش خراب شود. تحلیلا باید گفت که استقلال کردستان عراق و یا کلا وجود کشوری به نام کردستان، ناسیونالیسم کرد و قهرمانان آن را لخت و عور خواهد کرد. برای مردم متوهم "قدر مسلم" می شود که قهرمان ملی همین بود؟! که سهمشان در تمام این دعوا و جنگ بر سر "حقوق ملی" همین بود؟!

۳ – نکته آخری که بعضی از چپها را ترسانده و مقهور کرده، تهدیدات جمهوری اسلامی، ترکیه و دولت مرکزی عراق است. "نکنید که حمام خون به پا می شود." بله حمام خون به پا می شود. مگر دستگیری کسانی مثل رضا شهابی، بهنام ابراهیم زاده و واله زمانی و غیره، از همان جنس نیست!؟ حتما کسی می گوید که اینها چند نفر انگشت شمارند، اما در کردستان عراق میلیونها نفر تهدید می شوند. درست است؛ اما هیچ منطقی توش نیست. بورژوازی، چه در کشتن فعالین کارگری و چه در نقض حقوق ابتدائی دمکراتیک توده ها، به حمام خون نیاز دارد. کار ما نباید تسلیم شدن باشد. حتما باید مقابله کرد.

۲۵ سپتامبر ۲۰۱۷

۱۳۹۶ مهر ۲, یکشنبه

سهم سیستم سرمایه داری در تخریب جهان

در حاشیه سیل، زلزله و طوفان‌های اخیر قاره آمریکا

بخش وسیعی از قاره آمریکا، بخصوص جنوب شرقی ایالات متحده، مکزیک و جزایر کارائیب در یکی دو ماه گذشته شاهد گردبادهای شدید، سیل و زلزله بوده است. واضح است که این فجایح در زمره بلایای طبیعی هستند، حتی اگر شواهد نشان بدهند اعمال انسان مستقیما در این فجایع دخیل بوده‌اند. اما انسان قاعدتا باید در جلوگیری و پائین آوردن شانس چنین بلایایی فعالانه شرکت کند. کار بشریت امروز اقدام پیشگرانه نبوده، بلکه آنچه را که مشاهده می‌کنیم، اقدامات واکنشی بوده‌اند.
در این یادداشت کوتاه به چند نکته سیاسی در حاشیه این فجایع طبیعی، که نه تنها جان دهها نفر را تا بحال گرفته است، بلکه حاصل زحمات چندین دهه زندگی بقیه را بکلی از بین برده است اشاره خواهم کرد. نکاتی مثل غارت مغازه و خانه‌های ترک شده، اعمال انسان در ایجاد چنین فجایعی و همچنین عدم علاقه از جانب توده‌هایی که امروز قربانی می‌شوند و یا هر آن امکان قربانی شدنشان هست، برای پایان دادن به این اعمال.


چرا چپاول؟
بلایای طبیعی مثل طوفان، خشکسالی، گردباد و زلزله در چند سال و یا چند دهه گذشته به یک جزء دائمی زندگی مردم تبدیل شده‌اند. در کنار همدردی، اتحاد و کمک توده‌های مردم به آسیب دیدگان، یک خبر تأسف آور در حاشیه هر کدام از این فجایع، غارت مغازه‌ها، خانه و کاشانه و اموال مردمی بوده که موقتا محل زندگی‌شان را ترک کرده و به پناهگاهی پناه برده‌اند. نمی‌توان با آن بخش از فقیرانی که به چنان موقعیتی رانده شده‌اند که برای سیر کردن شکم خود و کودکانشان، بعضا از موقعیت ناهنجار پیش آمده برای دیگران سوءاستفاده می‌کنند احساس همدردی کرد. اما باید پرسید که واقعا چرا چنین است؟ چرا این سیستم به شرایطی دامن می‌زند که انسانهایی به موقعیت  سوءاستفاده کن از موقعیت ضعیف همسایگانشان رانده می‌شوند. این به اصطلاح "چپاولگران" چپاولگرانی چون سران حکومتهای امروز دنیا نیستند. اینها پاپا دوک و بی‌بی دوکها نیستند که بیش از نیمی از ثروت کشور خود را در بانکهای سوئیس چپانده‌اند. آخوندهای میلیاردی نیستند که هر کدام چندین میلیارد دلار از حقوق پرداخت نشده کارگران را چپاول کرده است. این دله‌دزدها انسانهایی هستند که خود را در موقعیتی می‌بینند که اگر امروز از این "فرصت" به دست آمده استفاده نکنند، معلوم نیست فردا نان خشکی سر سفره داشته باشند یا نه!
اما چپاول خصلتی نیست که انسان با آن به دنیا می‌آید. همچنین تربیتی هم نیست که والدینی در کودکی فرزندش را برای خبره شدن در آن آماده کند. چپاول یک خصلت جداناپذیر سیستم سرمایه‌داری است که با غصب حاصل کار کارگر و با رقابتی که این سیستم برای زنده ماندن انسان را به آن می‌راند جزئی از هستی انسان درمانده می‌شود. راه زنده ماندن و راه غلبه بر این موقعیت نامناسب، عبور از سیستم سرمایه‌داری است که با متشکل شدن در سطوح مختلفی، از جمله متشکل شدن برای مقابله با بلایای طبیعی می‌تواند صورت بگیرد.


تخریب محیط زیست
عمل انسان بطور مستقیم بر تخریب محیط زیست تأثیر دارد. کمتر شهر بزرگی در دنیای امروز را می توان سراغ گرفت که نفس کشیدن هوای سالم در آن ممکن باشد. هوائی را که ما استنشاق می‌کنیم، پر است از گازهای شیمیائی که بر اثر آتش زدن فسیلها از جمله نفت تولید شده‌اند. معادن و کارخانجات سر به فلک کشیده‌ای که هرگونه مقررات ابتدائی برای کاهش گازهای سمی و مضر برای محیط زیست را دور می‌زنند و زیر پا می‌گذارند، وجب به وجب دور و بر ما را احاطه کرده‌اند. حکومتها بدون در نظر گرفتن سلامتی محیط زیست، به سیستم حمل و نقل ساده و سریع کم ضررتر بی‌اعتنائی می‌کنند و تماما در اختیار شرکتهای اتومبیل سازی مالتی میلیاردی هستند که هدفی جزء فروش بیشتر و بیشتر اتومبیل و سود بیشتر ندارند. سیل‌های غیرقابل کنترل، سونامی، طوفان و گردبادهای خانمان برانداز، زلزله‌های با قدرت بسیار بالا که هر ساله جائی از کره زمین را با خاک یکسان می‌کنند، محصول دست بردن بدون حساب و کتاب و بدون مقررات سیستم سرمایه‌داری به محیط زیست انسانهاست برای اتفاقا به بند کشیدن بیشتر بشریت کارگر و زحمتکش. هر کسی که وقت کند و فقط چند ساعتی تحقیقات فعالان محیط زیست را مرور کند، به سادگی متوجه می‌شود که تخریب محیط زیست و افزایش گازهای سمی حاصل مستقیم سیستم سرمایه‌داری است که هیاهوی کنفرانس و نشست برگزار کردن برای کنترل و کاهش دمای کره زمین توسط همانهایی که خود دنیای را به لبه نابودی کشانده‌اند، جز سرگرم کردن مردم معترض، چیز دیگری نیست.


علاقه ما برای تغییر
تا آنجا که به فعالیت عملی و پیشگیرانه برمی‌گردد، علاقه برای تغییر در توده مردم کارگر و زحمتکش بصورت یک مطالبه پاسیو احساس می‌شود. اما بورژوازی چپاولگر و بی‌اعتنا به آینده بشریت هرگونه دست داشتنی در ایجاد این شرایط را حاشا می‌کند و هشدارها به زیاده‌روی در غارت و چپاول منابع طبیعی که به این وضعیت انجامیده را یک دروغ و فریب می‌خواند. دانلد ترامپ در جواب به افزایش گازهای تهدید کننده (Greenhouse gases) آن را دروغ و فریب چینی‌ها خواند. بخش وسیعی از مردمی که آلونکهایشان در برابر گردباد و زلزله‌های متوسط هم با خاک یکسان می‌شوند، همانند کسی که از ترس سرش را بالا می‌گیرد و با سوت زدن در شبی تاریک می‌خواهد بر ترسش چیره شود، "این یک دروغ و فریب است" را از دانلد ترامپ و امثالهم می پذیرند. هم ما مردم زحمتکشی که زندگی امروزمان به کار در پالایشگاه‌ها، معادن و کارخانجات تولید کننده گازهای سمی وابسته است، و هم سرمایه دارانی که بهم زدن سودهای نجومی شان، چه در چین و آمریکا و چه در ایران و آفریقای جنوبی به تخریب طبیعت گره خورده، نمی‌خواهیم در هیچگونه تغییری فعالانه شرکت کنیم. ما بطور پاسیو می‌خواهیم که این وضعیت تغییر کند. می خواهیم شرایطی ایجاد شود که شاهد هرروزه زلزله و سیل نباشیم. می خواهیم شرایط ایجاد شود که خانه هایمان محفوظ بمانند؛ اما اگر فعالانه برای تغییر در این وضعیت شرکت کنیم، همانند بریدن شاخه درختی که بر روی آن هستیم، بیکاری خود را مطالبه می‌کنیم. کل بورژوازی و کل یک درصدی‌ها از این موقعیت و ناامنی جامعه استفاده می‌کند و با سرعتی که انگار فردائی در کار نیست، به تخریب طبیعت ادامه می‌دهد.

چه باید کرد؟
انسان دلش می‌خواهد فکر کند تلاش برای نجات طبیعت و کل بشریت یک راه حل ساده و میانبری داشت. مطلوبترین راه این می‌بود که با نوشتن یک مطلب در روزنامه‌ای، مثلا سرمقاله‌ای یا آپ ادی (Op-Ed) توسط یک فعال محیط زیست در نیویورک تایمزی، مردم بسیج می شدند و قال قضیه را می‌کندند. اما امور زندگی در دنیای واقعی چنین اتفاق نمی‌افتند. فعال کارگری، فعال محیط زیست، فعال حقوق زنان و غیره و غیره باید پا جلو بگذارد و جامعه مخاطب خود را حول مطالبات خاصی بسیج کند. استارت شورش و قیام و انقلاب، با اعتراض به غارت مغازه‌ها و با اعتراض به نابودی خانه و کاشانه توده های زحمتکش را بزند. مردم و مخاطبین خود را دور هم نگه دارند و از هر پیروزی، حتی کوچکترین آن هم، پله‌ای برای مبارزه و پیروزی بعدی استفاده کنند. حتی برای افزایش دو درصد حداقل دستمزد هم صدها فعال کارگری باید فعالانه شرکت کنند و با ایجاد نهاد و تشکل مبارزه کنند تا، نه تنها این افزایش حاصل شود، بلکه پیروزی حاصل شده، پایدار بماند.

۲۴ سپتامبر ۲۰۱۷

۱۳۹۶ شهریور ۶, دوشنبه

اولین کشتار دسته جمعی توسط اوباشان اسلامی در ایران

برای نسل من و شاید هم چند سالی بزرگتر از نسل من، انقلاب ۱۳۵۷ یکی از شیرین ترین اتفاقات زندگی شان است. متأسفم که اکنون جهنمی را که جمهوری اسلامی برای مردم ایران به ارمغان آورده، "گورستان آریامهری" برای بسیاری مثل روزهای شیرین سپری شده می ماند. یکی از اتفاقات تلخی که در حول و حوش این انقلاب رخ داد، به آتش کشیدن سینما رکس آبادان بود که روز ٢٨ مرداد ١٣۵٧ و در حین نمایش فیلم گوزن‌ها به آتش کشیده شد و قریب به اتفاق حاضران در سینما که گفته می شود بیش از ٧٣٠ نفر بودند، یا جا جان باختند و یا بطور بسیار فجیعی دچار سوختی شدید و غیرقابل ترمیم شدند که زندگی شان برای همیشه تغییر کرد.
شاه و ساواک مورد نفرت کل آن جامعه بود. سانسوری کامل بر جامعه مستولی بود. هنر و هنرمند باید از ممیزی دم و دستگاه ساواک بگذرند. اما چه کسی سینما رکس را آتش زد و به آن جنایت هولناک دست زد؟ برای بسیاری هنوز این زوایای اصلی این جنایت نامعلوم مانده است. شاه در این باره چیزهائی گفته، خمینی و دیگر مقامات جمهوری اسلامی هم چیزهای دیگری. اما "بازیگر، چهره‌پرداز، نویسنده و کارگردان" جمهوری اسلامی، فرج الله سلحشور که مدتی پیش گور بگور شد چیز بهتر و مهمتری گفته است. خبرگزاری حکومتی فارس در گزارشی که مربوط به خبری از سلحشور بود، خبر داد: "فرج‌الله سلحشور صبح امروز در اختتامیه جشنواره شعر و سرود انقلاب در فرهنگسرای انقلاب اسلامی اظهار کرد: قبل از انقلاب اسلامی ماهیت سینما برای مردم روشن بود و خانواده‌های مذهبی با سینما و تلویزیون هیچ کاری نداشتند و ما به خوبی می‌دانستیم که سینما کانال ورود فرهنگ بیگانه به کشور ما است. … من جزء کسانی بودم که قبل از انقلاب سینما آتش زدم و متاسفانه بعد از انقلاب برای همان سینماها موزه درست شد و هنوز هم از آنها حمایت می‌شود.”
این جانی که همراه با دیگر جانیان اسلامی که بعدها سینماگر، سیاستمدار، فیلسوف و غیره و غیره شدند سینما آتش می زد و کرور کرور آدمی که می خواستند لحظاتی شاد باشند و فیلمی را تماشا کنند، برای ارزشهای پوسیده اسلامی در آتش سوزاندند و با خاکستر یکسان کردند. می خواستند که “ارزشهای غربی” را اینچنین از جامعه بزدایند و مردم را وادار کنند که فیلمهای اسلامی و شرق زده تماشا کنند و پای منبر آهنگران بنشینند و به اصطلاح موسیقی گوشت بدهند، که از بخش بدشان هیچ وقت نگرفت.
در سالگرد کشتار دسته جعمی زندانیان در شهریور ۱۳۶۷، باید یاد و خاطره همه آنهائی که به طرق مختلفی به دست اوباشان اسلامی کشته شده اند را گرامی داشت و بر علیه آنها اعلام جرم کرد.


۲۷ اوت ۲۰۱۷

ناصر اصغری

حزب توده و دفاع امروز آن از خلخالی و خامنه ای

دیروز یکی از اسناد حزب توده را که در دفاع از صادق خلخالی بود، روی دیوار فیسبوکم گذاشتم که به سرعت توجه جمع کثیری از انسانهای شریفی که با تاریخ جنایات جمهوری اسلامی و مهره های منفورترش مثل خلخالی کمابیش آشنا هستند روبرو شد. در این میان برخورد یکی از فعالین این جریان به نام Issa Safa (عیسی صفا) به بازتکثیر این اطلاعیه جالب است. او زیر استاتوس صابر رحیمی، که این اطلاعیه حزب توده را شر کرده بود، شروع کرد به مارک زدن که "یک مشت مائوئیست طرفدار امپریالیسم و سرمایه داری هستید" و پاپوش دوزی برای حسن حسام، از کادرهای رهبری سازمان راه کارگر. او سپس در برابر سئوالات بسیار ساده و منطقی دیگران شروع کرد به فحشهای رکیک اسلامی و اینکه "من بچه جنوب شهر هستم، پیدایتان می کنم و همه شما را تار و مار می کنم."
عمق فاجعه زمانی برجسته می شود که به یاد بیاوریم دختر همین خلخالی چندی پیش مصاحبه ای کرد و بطور خیلی ضمنی از پدرش طرفداری کرد و بعد از اینکه با واکنش مخالفین روبرو شد، یک توده ای را پیدا کرد که با او مصاحبه دیگری بکند و آنجا گفت که من از اعمال بابام دفاع نمی کنم!
ناصر اصغری

۲۵ اوت ۲۰۱۷

زنده باد یاد غلام کشاورز!

امروز ۴ شهریور است. ۲۸ سال پیش، در یک چنین روزی، چهارم شهریور ۱۳۶۸، جانیان رژیم جمهوری اسلامی، یکی دیگر از فعالین سیاسی، اینبار غلام کشاورز، از کادرهای باسابقه حزب کمونیست ایران را جلوی چشمان بستگانش که از ایران برای دیدار با او به قبرس آمده بودند، به گلوله بستند. غلام دقایقی بعد در بیمارستان شهر لارناکا قبرس جان باخت.
غلام کشاورز فقط یکی دیگر از هزاران فعال سیاسی‌ای بود که توسط آدمکشان تروریست جمهوری اسلامی جان خود را از دست داده‌اند. در این  چهل سالی که این رژیم جامعه را به تباهی کشیده است، هزاران انسان آزاده، از زن و مرد، پیر و جوان و حتی کودک خردسال را اعدام و ترور کرده است. با گرامیداشت یاد و خاطره تک تک آنها، یک لحظه نمی‌گذاریم که جانیان اسلامی فکر کنند ما این جنایات را فراموش خواهیم کرد.

در سالروز ترور غلام کشاورز عزیز، با گرامیداشت یاد عزیز او، سر تعظیم فرود می آورم بر شأن و عظمت و از خودگذشتگی تک تک آن عزیزانی که با جمهوری جهل و خرافه جنگیدند و جانشان را در این راه باختند.
زنده باد یاد عزیز غلام کشاورز!
زنده باد یاد همه انسانهای عزیزی که با جمهوری قتل و جنایت اسلامی مبارزه کردند و جان دادند!

ناصر اصغری

۲۶ اوت ۲۰۱۷

۱۳۹۶ شهریور ۴, شنبه

به یاد یک دوست که در ترکیه ترور شد

عکسی را که ملاحظه می کنید، متعلق به بهرام آزادفر است. بهرام در یک چنین روزی، ۲۸ اوت ۱۹۹۳، در آنکارای ترکیه توسط عوامل سر به رژیم جمهوری اسلامی ترور شد.
دوستی من با بهرام به سالهای ۱۳۶۵ برمی گردد. از دست رژیم  جمهوری اسلامی فرار کردم و به کوههای کردستان پناه بردم. با افراد حزب دمکرات کردستان روبرو شدم و مجبور شدم که بگویم آمده ام که با این حزب باشم. حزب دمکرات کردستان ایران با کومه له می جنگید. من عضویت خودم را در حزب کمونیست ایران آن زمان مخفی نگه داشتم و هیچگونه اثری که من به این جریان نزدیکم را از خود نشان ندادم.
بهرام هم در حزب دمکرات کرستان بود. او در یک حزب کرد، از معدود آدمهای غیرکردی بود که آنها هم به دلائلی کاملا موجه آنجا بودند. او در آن حزب خیلی تنها بود، چرا که ترک (آذری) بود. با هم در عرض چند ساعتی دوست شدیم. هم من ترکی خوب بلد بودم و هم به ادبیاتی که او آشنائی داشت، آشنا بودم. بهرام را با همان نامی که در حزب دمکرات می شناختند، صدا می کردم. "بهرام عجم"! بعد از چند روزی با یک لحن تن و عصبانی گفت تو دیگه چرا می گی "بهرام عجم". تعجب کردم و گفتم: پس چی صدات کنم. گفت: عجبم یعنی نادان! من دیگر زیاد سخت نگرفتم و فقط او را بهرام صدا می کردم. دوستی من و بهرام دیگر خیلی خیلی نزدیک شده بود. یک ریال بدون همدیگر خرج نمی کردیم. یک لقمه بدون همدیگر نمی خوردیم. از گذشته می گفتیم و از مخاطرات آینده در جائی که هیچکدام از ما به آن باوری نداشتیم و بعد از آن خنده از وضعیتی که پیش آمده بود.
حزب دمکرات می خواست یک جریان آذری مثل خودش درست کند. تمام آذری هایی را که در آن حزب بودند را جمع کرد و "فرقه دمکرات آذربایجان" مانندی درست کرد. بهرام یکی از مسئولین این جریان شد. بهرام و دو نفر دیگر از آن "جریان" در زیر چتر حزب دمکرات در منطقه ارومیه کار می کردند. حزب دمکرات کردستان ایران از هویت سیاسی من مطلع شده بود و یک روز من را به دفترشان خواستند و گفتند که هم برای خودم و هم برای حزب دمکرات خوب است که من از این حزب بروم. دلیل خاصی ندادند؛ اما هر دو طرف می دانستیم که دلیلش چیست. در آن موقعیت، این برای من تقریبا حکم مرگ بود. نه می توانستم به ایران برگردم. نه می توانستم به ترکیه بروم و نه راه رفتن به عراق و پیوستن به کومه له را داشتم. بهرام و رفقایش هم نبودند. پیش یک خانواده رفتم که گوسفندانشان را برای ییلاق آورده بودند رفتم و گفتم که احتیاج به کمک دارم. با آغوشی باز از من پذیرائی کردند. بعد از پرس و جو که من کی هستم، آشنای خانوادگی در آمدیم. اما آشنائی ما باعث این نمی توانست بشود که من بیشتر از یکی دو روز آنجا بمانم.
بهرام خبردار شده بود که من سرگردانم. سریع خودش را به من رساند و من را زیر بال خودش گرفت. حدود یک ماهی بودیم که در فکر این بود چطوری راه درروئی برایم پیدا کنم. با آن خانواده حرف زده بود که از ارتباطاتشان کمک بگیرد و من را به ترکیه بفرستند. سرتان را درد نیاورم. این کار انجام شد.
سال ۹۳ یک روز تلفنم زنگ خورد. گفت: "سلام ناصر. بهرام هستم". نشناختم، چرا که اصلا انتظار هم نداشتم. گفت: "بهرام آزادفر!" باز نشناختم. گفت: "بابا بهرام عجم!" با صدای بلند از هیجان و توأم با گریه از شادی، گفتم: سلام بهرام! کجائی؟! گفت: ترکیه هستم. گفتم تلفنت را بده که من زنگ بزنم. می دانستم که تلفن کردن در ترکیه هزینه ای بالا دارد که برای یک پناهنده کمرشکن بود. سریع شماره تلفن همان تلفنی را که با آن زنگ می زد داد، که بهش تلفن زدم. گفتم بهرام پول می خوای برات بفرستم. اول گفت نه لازم نیست. بعد گفتم بالاخره تعارف نکنی. گفت: باشه بیا شماره حسابم را بنویس.

با بهرام برای مدتی در تماس بودم و مرتب برایش پول می فرستادم که در مضیقه نباشد. بعد از آن هر چه تلفن زدم خبری از او نبود. آنقدر نگران شدم که دیگر نخواستم سراغش را بگیرم؛ چرا که تحمل خبر بد را نداشتم. یکی از رفقا که می دانست با بهرام دوستی نزدیک دارم، یک روز زنگ زد و گفت که متأسفانه بهرام ترور شده است.
یاد بهرام برای من همیشه عزیز و گرامی است.
ناصر اصغری


۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

کومه له و سیاست کردن به سبک ناسیونالیسم

واقعا چه عنوان سیاسی ای می توان بر مصاحبه کوتاه ابراهیم علیزاده با تلویزیون روداو گذاشت!؟ در روز روشن و در مقابل یک دوربینی که مخاطبینش هم در همان ادواری هستند که ابراهیم علیزاده و اعضا و فعالین کومه له فعالیت دارند، می گوید اختلافی در این حزب و جریان وجود ندارد و این کار جمهوری اسلامی است که می خواهد به اختلافات در این حزب دامن بزند! این جوابی است که ناسیونالیسم کرد به اتفاقات سیاسی می دهد و مسئولیتی است که رهبری این گرایش در برابر اعضا و هواداران این جریان بر عهده می گیرد. او که تصمیم گرفته است به همه جریانات و احزاب بیرون از خود که درباره این اختلافات بحث و ابراز نظر کرده اند و حتی بخش وسیعی از اعضا و کادرهای این حزب هم که درباره اختلافات صحبت کرده اند، را به نوعی به جمهوری اسلامی بچسباند، اما در برابر آن بخش از کسانی که فعلا با او همراه هستند، در رابطه با بحث و استدلالی که شایسته می داند، چه می تواند بگوید.
ابراهیم علیزاده شاید بتواند در عالم خود، همچنانکه در همان مصاحبه هم گفت، احزاب کردی را دور هم جمع کند و با آنها فعالیت کند و در حیطه سراسری هم کسان دیگری را مسئول کند که احزاب و جریانات سیاسی سراسری را دور هم جمع کند و کدخدایشان بشود، اما در عالم واقع گامهای بلندی برداشته که از سوسیالیسم و کمونیسم و حتی از چپ بودن هم فاصله زیادی گرفته است. ابراهیم علیزاده نمی تواند دو آدم کمونیست را در هیچ حیطه ای، با سیاستی که در پیش گرفته است، دور هم جمع کند. فقط می تواند سخنگوی احزاب دمکرات کردستان و خه بات و زحمتکشان بشود.

اکنون دیگر بر عهده چپ در کومه له است که با این سمتگیری بجنگد و نگذارد کومه له را ملاخور کنند.
ناصر اصغری

۲۰ اوت ۲۰۱۷