۱۳۹۹ اسفند ۲, شنبه

وقتی که کرنش نافرمانی خوانده می شود

در دفاع از نافرمانی

چندی پیش نوشته ای از خسرو پارسا تحت عنوان "درباره آزادگی و نافرمانی" در سایتهای اینترنتی منتشر شد که هم تیتر و هم سوتیتر آن، "چرا بحث دمکراسی به سرانجام نمی رسد؟" جلب توجه می کردند. خواننده کنجکاوی که دنبال راه حلی برای خلاصی از این وضعیت است با خواندن چند سطر اول نوشته متوجه می شود که این بحث نه درباره آزادگی و نافرمانی است و نه درباره دمکراسی؛ ‌آنطور که معمول و متداول است.

در مقدمه نوشته، یادداشت کوتاهی درباره نویسنده آمده که از جریانی به نام "وحدت کمونیستی" بوده است. نقد من به نوشته نامبرده، نه بخاطر خسرو پارساست که من از وزنه سیاسی او در سیاست چیزی نشنیده ام و نه بخاطر "وحدت کمونیستی"، که امروز نه این نام و تاریخ آن، و نه آنچه را که آن سازمان نماینده اش بود موضوعیتی دارند. این نقد را به این خاطر می نویسم که تعدادی از سایتهای معتبرتر فارسی زبان و تعدادی از آدمهای خوشنام در فیسبوک آن را منعکس کرده بودند. نوشته حاوی نکات و توصیه هایی است که اگر کسی آنها را بپذیرد به تلاش برای خلاصی از این وضعیت ضربه جدی می زند. اسنتتاجاتی که به دست می دهد، بسیار فراتر از یک جریان سیاسی خاص امروز و دیروز هستند. زیر هر چه سازمان و تحزب است، هر آنچه که انقلاب و تلاش برای تغییر است را می زند.

خواننده ناامید می شود که در ادامه می بیند در این نوشته "نافرمانی" نه نافرمانی از قانون و مقررات جامعه سرمایه داری، نه نافرمانی از محدودیتهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ای است که زندگی را بر توده های وسیع این جامعه تباه کرده است، بلکه نافرمانی از برنامه، اساسنامه و مصوبات حزبی و تقسیم کار در کمیته های سازمانی – حزبی تعریف شده است. نویسنده از تجربه خود در سازمان "وحدت كمونیستی" می گوید که اشتباه است اگر عضو برخلاف باورش به فرامین و دستورات کمیته های حزبی عمل کند. به نظر من انسان اول باید باور داشته باشد که این سیستم شایسته آدم نیست تا در فکر تغییر آن باشد. انسانی که به این نتیجه رسید، در گام بعدی برای خودش راه مناسب سرنگون کردن این مناسبات را تعریف می کند. ابزارش را درست می کند. کسی می تواند بگوید که من به اتوریته هیچ شخص و حزب و کمیته ای گردن نمی گذارم؛ اما در عالم واقع به اتوریته کارفرما، مدیر، سرمایه دار، نخست وزیر، پاسبان، امام جمعه، رئیس اداره کار و بیمه و غیره گردن گذاشته است. ممکن است نق زده باشد، غر و لند و شلوغ کرده باشد، برایش پاسبان صدا کرده باشند، اما در عالم واقع اسیر مناسباتی است که فرمانبرداری در برابر مناسبات نابرابر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی شالوده آن است.

 


تحزب و دیسپلین حزبی

یک واقعیتی در نوشته خسرو پارسا وجود دارد که دستورات حزبی و تقسیم کار و پیشبردن کارهای حزبی و کمیته های حزبی مستلزم یکسری محدودیتهاست. منتها قبل از وارد شدن به کار متشکل و جدی سیاسی، هر فعال سیاسی، فعالیت حزبی با محدودیتهای آن را یک کفه ترازو می گذارد و در کفه دیگرش زندگی زیر سلطه ابدی مناسبات طبقاتی انسان کش را. باید بین این دو یکی را انتخاب کند. ایکاش تغییر این مناسبات مستلزم هیچگونه محدودیتی نبود. مستلزم انتخابهای سخت نبود. ایکاش می شد با انتخابات و خواهش و تمنا خلاصی از این وضعیت امکان پذیر بود. هر انسانی که به بیرون چهار دیواری اش قدم گذاشته باشد می داند که با چه دیوی روبروست. عضو داوطلب در نهایت باید این سئوال را جلوی خود بگذارد که آیا امکان رهائی از مناسبات طبقاتی حاضر به شیوه دیگری امکان پذیر هست یا نه؟ اگر هست کسی نمی خواهد در کنار کار روزانه طاقتفرسا به هیچ جلسه حزبی بعضا پر بحث و جدل و اعصاب خوردکن برود؛ حق عضویتی بپردازد؛ وقتی را صرف پخش اطلاعیه و اعلامیه ای بکند. کسی نمی خواهد بیخوابی بکشد. کسی نمی خواهد به شهر و کشور و محله دیگری برای یک مأموریت داوطلبانه حزبی برود. کسی نمی خواهد در دست ساواک و ساواما، در دستان شکنجه گران شکنجه بشود. کسی نمی خواهد بجای تماشای فیلم و خواندن رمانی و رفتن تماشای مسابقه ای، در ‌آکسیونی مشغول شعار دادن هایی و حمل پلاکارد و بنرهایی باشد.

کسی که دنیا به کامش است، چه می داند چرا کارگر با تمام مخاطراتی که جلویش است می خواهد تشکل درست کند. کسی که در زندگی اش هیچگونه کمبودی ندارد و برایش اصلا مهم هم نیست زن زیر قوانین قرون وسطائی جمهوری اسلامی اصلا آدم به حساب نمی آید، چه می داند چرا کسی می خواهد حزبی با دیسپلینی حداقل درست کند که جمهوری اسلامی را سرنگون کند. کسی که مشکل دستمزد و بی حقوقی ندارد، مشکل بیمه ندارد، تخریب محیط زیست مشکلش نیست، چه می داند چرا کسی می خواهد داوطلبانه وارد "محدودیت"های حزبی بشود! کسی که متوجه نیست چرا مردم برای نان اعتراض می کنند، نمی تواند بفهمد که چرا اگر مردم نان ندارند، بجای نان کک را با شیر نمی خورند!

نویسنده می گوید که در سازمان ایشان "سلسله‌مراتب وجود نداشت. هیئت اجرائی و تصمیم‌گیری و رهبری وجود نداشت. همکاریِ داوطلبانه‌ی عده‌ای بود که تفکر خاصی داشتند. هیچ اظهارنظری از طرف سازمان بدون نظرخواهی از تک‌تک اعضا و هواداران نزدیک اعلام نمی‌شد." روشن است که یک چنین سازمانی به درد هیچ کار جدی ای نمی خورد. در هیچ حزب داوطلبانه ای که جدا می خواهد کاری بکند و تلاش می کند مناسبات ناعادلانه را تغییر دهد، کارها بدون دخالت و اظهارنظر بدنه سازمان، غیرممکن است موفقیتی داشته باشند. فونکسیون های شناخته شده احزاب این دور و زمانه اینگونه است که هر یک دوره ای نشستهایی برای انتخاب رهبری، تصویب مصوبات و رهنمودهایی برگزار می شوند. یک سازمان و حزبی که فرقه دو سه نفر نباشد، مجبور است از طرف تعداد معینی عضو، نماینده بفرست که انتخاب نماینده هم فونکسیونهای تعریف شده دارند.

 

کرنش به درد نافرمانی نمی خورد

نوشته مورد نقد من در پاراگرافهای اولیه دو انتخاب را جلوی خواننده می گذارد: ۱) اینکه همین است که هست و دنبال تغییر نباشیم، و یا ۲) می شود باور داشت که توان بهتر کردن وضع را داریم. او در آخر تصمیم می گیرد که اولی را انتخاب کند و نام آن را هم "نافرمانی" گذاشته است. از سر تجارب ویتنام و چین و امثالهم، به مخالفت به انقلابیگری رسیده است. "نافرمانی" یک چیز، اما از نافرمانی کردن در اتوریته رهبری یک حزب و نهادی به رد هرگونه تغییر انقلابی رسیدن یک چیز دیگری است. از نافرمانی در یک سازمان به تسلیم در برابر یک سیستم و به فرمانبرداری از یک سیستمی که نان شب کودکانمان را گرو می گیرد رسیدن، خیلی حرف است.

نوشته خسرو پارسا، در ادامه نوشته های بسیار بیشتری است که بی بی سی در چند سال گذشته، هر چه که توده های معترض مردم عاصی تر و شورشی تر می شوند، از نویسندگانی مثل خسرو پارسا و اعضای "فرشگرد" و امثالهم به خورد جامعه می دهد که این تلقی را به مخاطبینش حقنه کند که "انقلاب ۵۷ یک اشتباه بود"، انقلابیگری برای بهتر شدن وضع چیزی جز یک خواب و خیال نیست. بروید پی کارتان که اتفاق خاصی نمی افتد و یا نباید بیافتد.

این البته نافرمانی نیست؛ کرنش است!

۲۰ فوریه ۲۰۲۱

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر