۱۳۹۹ بهمن ۲۵, شنبه

اتحادیه ها و انقلاب صنعتی دوم

بخش اول

صبح روز ٢٠ آوریل ١٩١٤ نیروهای مسلح حفاظت و حراست Colorado Fuel and Iron Corporation (CF&I) (شركت آهن و سوخت كلرادو)، همراه با نیروهای دولتی به معدنكاران اعتصابی این شركت و خانواده های آنها یورش آوردند. این معدنكاران از تاریخ ٢٣ سپتامبر ١٩١٣ یعنی از هفت ماه پیش تا این زمان در اعتصاب بوده و از خانه های سازمانی خود اخراج شده و در نزدیكی معدن با كمك های دریافت شده از «اتحادیه معدنكاران آمریكا» به مبارزه خود ادامه می دادند و در تمام این مدت در چادر زندگی می كردند و سرمای زمستان سخت ایالت كلرادو آمریكا را به ناچار تحمل می نمودند. در این یورش كه به «قتل عام لادلو» (Ludlow Massacre) معروف است، نزدیك به ٤٠ تن، از جمله ١٠ كودك كه در میان آنها نوزادی ٤ ماهه نیز یافت می شد، وحشیانه قتل عام شدند. خواست معدنكاران اعتصابی كه روزی ١ دلار و ٦٨ سنت دستمزد دریافت می كردند، از جمله به رسمیت شناخته شدن تشكل شان، افزایش ١٠ درصدی دستمزدها، ٨ ساعت كار در روز، اخراج نیروهای مسلح از معدن و اجرا قوانین تصویب شده معدن توسط مجلس بود. این اعتصاب با قساوتی كم نظیر سركوب شد. بعد از سركوب این اعتصاب، كه مورخین جنبش كارگری دلیل اصلی شروع آن را برای برسمیت شناخته شدن تشكل كارگران می دانند، صاحبان معدن برای كارگران اتحادیه ای با تمام دم و دستگاهی كه یك اتحادیه امروز داراست، تشكیل دادند.



***

مقدمه

تا قبل از بحث های منصور حكمت در باره تشكل های توده ای كارگران، خیال قریب به اتفاق ما در جنبش چپ و كارگری ایران راحت بود. شورا و سندیكا بعنوان دو الگو از تشكل های توده ای كارگری و یا تشكل هائی برای پیشبرد مبارزه و منافع كارگران در مراحل مختلفی از مبارزه كارگران، فرض گرفته می شدند. گذشته حماسی و اسطوره ای اتحادیه ها نگاه بسیاری از ما را محدود كرده بود. اما با بحث های منصور حكمت و قطعنامه حزب كمونیست ایران آن دوره، این موضوع وارد فاز دیگری شد و آن راحتی خیال ما هم بهم خورد!

وقتی كه سندیكالیست هائی كه پشت این گذشته حماسی و اسطوره ای قائم شده بودند و آگاهانه این «فرض» را باد می زدند خود را با بن بست روبرو دیدند، بحث های دیگری را دامن زدند تا بلكه با این نوع بحث ها برای مدت دیگری جنبش چپ و كمونیستی كارگران را مشغول كنند. «سندیكا تشكل صنفی كارگران است و شورا تشكل سیاسی!»؛ «سندیكا سنگر كارگران در دوران متعارف است، شورا ابزار دوران متلاطم و انقلابی»؛ «تشكل مستقل كارگری» و غیره. برای باز كردن این گره ها، مجبوریم به تاریخ رجوع كنیم. اما تاریخ، وقتی كه مورخ در آن غرق می شود، همانقدر خود، حال و آینده را در آن می بیند كه استخوان‌های پوسیده گذشتگانی را كه مورد تحقیق قرار گرفته اند را! برای ما فعالان اجتماعی در جامعه ای مثل ایران كه هیچ «الگوئی» هیچوقت توسط هیچ رژیمی تحمل نشده و بنابراین عملا امكان تحقیق و رسیدن به نتیجه ای مطلوب رسیدن از این راه منتفی بوده، پناه بردن به تجارب خارج از مرزهای ایران حیاتی است. بطور مشخص جنبش كارگری در ایالات متحده آمریكا و روسیه دنیائی تجربه و آنهم تجاربی بسیار غنی در اختیار علاقمندان این عرصه قرار می دهد.

پرداختن به این بحث برای من از این جنبه اهمیت دارد كه جایگاه كارگر را در مبارزه و در تشكل مبارزاتی آن نشان دهم. برای ما مهم است كه بدانیم و به آن بپردازیم كه توده كارگر در آنچه كه مربوط به اوست مانند تشكل كارگری، استقلال تشكل كارگری، قانون كار، وزارت كار، و حتی ای ال او و غیره در این میان چه نقشی داشته و دارد. برای من پرداختن به «الگوهای» تشكل كارگری از این نظر اهمیت دارد كه دخالت كارگر و جایگاه كارگران در آن چیست. اكنون دیگر بسیاری، و شاید خیلی از این «بسیارها» هم با غرولند و اما و اگر، این حقیقت غیر قابل انكار را پذیرفته اند كه توده كارگران در سندیكا و تصمیم گیری های آن حاشیه ای هستند. اما این ظاهرا برای آنها دلیل كافی نیست كه از سنگر سندیكالیسم كنار بكشند. مثلا به این بهانه كه «در شرایط ویژه پلیسی و سركوب و خفقان به الگوهای دیگری جز آنچه آلترناتیو ماست باید تن داد». با این نوع بهانه ها در واقع دارند با گذاشتن كلاه شرعی سر طرف مقابل خود، زیرجلكی اهداف دیگری را حقنه می كنند. اگر شرایط پلیسی است، پلیسی است و تبصره بردار نیست! منظور كه نمی تواند تن دادن به خانه كارگر و شاخك های آن (شوراهای اسلامی كار و انجمن های صنفی) باشد. اگر شرایط برای ایجاد شورا و گرد آمدن كارگران در مجامع عمومی پلیسی است، برای ایجاد سندیكا هم پلیسی است.

كسانی هم هستند كه می گویند «در شرایطی كه هیچ گونه تشكلی در ایران تحمل نمی شود، چنین برخوردهائی منجر به تخریب تشكل پذیری كارگران می گردد.» این هم نوع دیگری مانع تراشی و جوسازی برای اینست كه كارگر چشم بسته به گرایش معینی تسلیم شود. هدف من در نوشتن این مقاله و مقالات این چنینی در عین حالی كه كمك به تلاش برای ایجاد شوراهای كارگری است، كمك به شناخت سندیكا بعنوان بدیل سندیكالیسم برای متشكل كردن كارگران می باشد. در این جمله ظرافتی نهفته است كه در هر نوشته ای كه به این موضوع می پردازد، مجبوریم این ظرافت را یادآور شویم. و آن هم این است كه گرچه سندیكا بدیل سندیكالیسم برای متشكل كردن كارگران است، اما سندیكالیسم لزوما كارگران را برای ایجاد سندیكا به میدان نمی آورد و معترض نمی كند. بلكه اگر مبارزه ای در جریان باشد، جلو می افتد و بدیل خود را مطرح می كند. در ایران امروز آنچه را كه پرچمدار اتحادیه گرائی است، «توده ایسم» است كه سرش در آخور جمهوری اسلامی است. اگر شاهد بقایای جریانات چپی از قبیل جریانات خط ٣ نیز هستیم كه مدافع «سندیكاهای سرخ» هستند، قبل از آنكه واقعا آلترناتیوی را مطرح بكنند، ناشی از بی آلترناتیوی آنهاست كه نمی توانند رادیكالیسم كارگری را از سندیكالیسم تمیز بدهند. و نكته آخر در این مقدمه این است كه در ایران امروز همانند هر جای دیگر دنیا، تلاش برای سازماندهی جنبش كارگری در ابعاد مختص بخود و جغرافیای مخصوص بخود در جریان است. آنچه كه جنبش كارگری ایران را از بسیاری از جاهای دیگر متمایز می كند، وجود جنبشی نیرومند برای سازماندهی شورائی كارگران است كه آن را از جنبش های كارگری در كشورهای دیگر متمایز می كند.

گذرا در باره «تاریخ حماسی» اتحادیه ها

كسی كه انقلاب روسیه و تجربه شوراها و كمیته های كارخانه آن را، و یا انقلاب ١٣۵٧ ایران و تجربه شوراهای كارگری آن را نشنیده باشد و یا این دو تجربه را به دلایلی كنار بگذارد، با رجوع به تاریخ، مبارزه كارگران در قالب سندیكاهای كارگری را می بیند كه چگونه در مقابل تعرض و تهاجم سرمایه داران و دولتشان می ایستند. این تاریخ حماسی معمولا در آرشیو سندیكاهائی قرار دارند كه نه می خواهند با آن تاریخ تداعی شوند و نه تاریخ پیوسته ای با آن مبارزات دارند. اتحادیه های كارگری امروزه بازوی قدرتمند نظام سرمایه داری هستند. خودشان قبل از هر چیز به شما خواهند گفت كه پای اصلی «قرارداد اجتماعی» (Social Pact) برای همزیستی مسالمت آمیز بوده اند. نقش امروزشان نه در متحد كردن و متحد نگه داشتن جنبش كارگری، كه در ایجاد تفرقه و كنترل خشم كارگران است. اتفاقا یك نقش اساسی شان خنثی و پاك كردن تاریخ مبارزاتی است كه بسیاری از كارگران با اتكا به آن تاریخ به آینده و مبارزه پیش رویشان امیدوار می شوند.

در برهه ای از تاریخ رشد و تكوین سرمایه داری، اتحادیه های كارگری، حتی اتحادیه صنوف، تنها ابزار و سنگر دفاع و مبارزه كارگران بودند. بسیاری از مبارزات قدرتمند و حماسی كارگران، بخصوص در قرن ١٩ و اوایل قرن ٢٠، حاصل مبارزه كارگران متشكل در این تشكل ها بوده است. لیكن موضوعی كه در برخورد به اتحادیه ها كه در اكثر مواقع عمدا پوشیده نگه داشته می شود این است كه موقعیت امروزی آنها از پروسه شكل گیری‌شان در اوان تكوین سرمایه داری تفكیك داده نمی شود. اتحادیه ها همانند هر پدیده دیگری تاریخی دارند كه پروسه ای را طی كرده است. نمی شود آن تاریخ را و اینكه امروز اتحادیه ها جزئی از سیستم شده اند را دلبخواهی دور زد و نادیده گرفت و به تاریخ حماسی دوره تكوینشان چسبید. این همانقدر كه دلبخواهی است، ذهنی و غیراجتماعی نیز هست.



مبارزه برای ایجاد تشكل كارگری، و در اكثر موارد برای ایجاد سندیكا، بخش اعظم انرژی فعالین كارگری را بخود اختصاص داده است. اما بحث كاهش درصد اعضای اتحادیه ها و یا آنچه كه خودشان به آن «بحران اتحادیه گرائی» می نامند، معضلی شده كه فعالین اتحادیه گرا مدت زمانی است با آن دست به گریبانند. در آمریكا درصد نیروی كار شاغل عضو اتحادیه ها از حدود ٣۵ درصد در سال ١٩۵٣، به یك رقم كمتر از ده درصد كاهش یافته است. در كشورهای فرانسه، استرالیا و بریتانیا، درصد اعضای اتحادیه ها به پنجاه درصد آن در سال هائی كه این اتحادیه ها بیشترین تعداد كارگران را نمایندگی می كردند، كاهش یافته است. با این همه چنین بحرانی كه امروز اتحادیه گرائی با آن دست به گریبان است، باعث این نشده كه فعالین چپ و كمونیست زیادی پا پیش بگذارند و مشكل را ریشه ای حل كنند. اینجا و آنجا با گرایشاتی برای «اصلاح اتحادیه ها» مواجه هستیم؛ اما همین تلاش ها هم در چهارچوب اتحادیه‌گرائی است. حتی برای تفكیك خود با اتحادیه‌گرائی موجود، ترمینولوژی های مخصوصی از قبیل Social Movement Unionism و Community Unionism را اختراع كرده اند. و یا مثلا در ایران ما با ترمینولوژی «سندیكاهای سرخ» روبرو بوده ایم. شكی نیست كه اهداف یا بهتر است بگوییم نیات مطرح كننده این ترم‌ها «سرخ» است. اما همچنانكه بالاتر اشاره كردم، به پروسه طی شده و تاریخ پشت سر گذاشته شده بی اعتنا است و بر روی تاریخ حماسی و اسطوره ای حساب باز كرده است.

اتحادیه گرائی و رادیكالیسم كارگری

با رجوع به تاریخ در هر دوره ای، بخصوص در تعیین كننده ترین مقاطع آن، خود را با مقابله و رودروئی رادیكالیسم كارگری با گرایش محافظه كار و رفرمیست كه اتحادیه ها سنگر اصلی اش بوده است، مواجه می بینیم. با همه اینها در تاریخ متشكل جنبش كارگری و بخصوص متشكل در اتحادیه های كارگری، جز در موارد معدودی، شاهد همزیستی دو گرایش رادیكال و رفرمیستی می باشیم. این همزیستی یا بدین دلیل بوده است كه هر دو گرایش تقریبا به یك اندازه مورد سركوب هیئت حاكمه قرار می گرفتند؛ و یا هم به دلیل سركوب گرایش رادیكال و در نتیجه خزیدن و تمكین این گرایش به رهبری گرایش راست و رفرمیستی در اتحادیه بوده است. در بسیاری موارد رهبری رفرمیست و سازشكار اتحادیه ها، محملی برای فعالین گرایش رادیكال بوده است.

اجازه بدهید اینجا به یك نمونه اولیه و مشخص این همزیستی اشاره كنیم. با معرفی ماشین بخار و قبل از آن مصادره چراگاه‌ها از دامداران خرد (پروسه ای كه به آن Enclosure گفته می شود) كه باعث كنده شدن مردم هر چه بیشتری از زمین برای فراهم كردن نیروی كار لازم و هم چنین دامداری (گوسفندداری) كلان برای تهیه پشم مورد نیاز صنایع روبه رشد انگلیس شد، جامعه انگلیس شاهد فرو رفتن بخش عظیمی از مردم به فقر و فلاكت بی نظیری شد كه به نوبه خود خشم كارگران و خلع ید شدگان را به همراه آورد. «قانون تجمع» (Combination Laws) كه در سال ١٧٩٩ توسط پارلمان انگلیس بتصویب رسیده بود، هرگونه تشكلی را غیرقانونی اعلام كرده و مجازات سختی را برای تلاش برای متشكل شدن در نظر گرفته بود. با تداوم فقر غیرقابل باوری كه متوسط سن در بعضی از شهرهای صنعتی انگلیس را به ١٨ سال رسانده بود، اعتراض در جامعه به دو شكل در جریان بود. یكی در شكل لادیسم (Luddism) و دیگری كمپین برای رفرم. لادیسم كه اسم دیگری برای جنبش ماشین شكنی بود، فرم رادیكال اعتراض به این فقر بود. فرم رفرمیستی اعتراض، همزاد و اتفاقا زاده شده از دل لادیسم بود. دولت انگلیس در عین حالی كه هرگونه اعتراض را سركوب می كرد و رهبران این اعتراضات را اعدام، زندانی و به استرالیا تبعید می كرد، در عین حال هرگونه تجمع را هم با اتكا به «قانون تجمع» غیرقانونی اعلام كرده بود. و در عین حالی كه تشكیل اتحادیه های كارگری غیرقانونی بودند، نسبت به كمپین رفرم هم، كه پیشقراولانش آن را علاوه بر جلوگیری از درنده خوئی سرمایه داری تازه دور گرفته، برای كاهش نفوذ رادیكالیسم هم معرفی می كردند، بی اعتنا بود! تعدادی از سیاستمداران با نفوذ در انگلستان آن دوره، با اعتراض به وضعیتی كه لادیستها بر علیه آن مبارزه می كردند، موافق بوده و احساس همدردی می كردند؛ اما مخالف شیوه های رادیكال این اعتراض بودند. تعدادی نیز كمپینی «لابی ایستی» راه انداخته بودند كه دولت به ایجاد یكسری اتحادیه های كنترل شده رضایت بدهد. یكی از اولین رهبران كارگری به نامGravener Henson (گریونر هنسن) كه بافنده ای با نفوذ، هم در میان كارگران و هم در بین سیاستمداران پارلمانی بود، كمپین لابی ایستی خود را خستگی ناپذیر به پیش برد و خواهان اجازه ایجاد «نیمچه اتحادیه های كارگری» شد كه هم تهدید لادیسم را كم كند و هم اجازه بدهد كارگران اعتراض خود را از یك كانال قانونی به گوش سیاستمداران برسانند.



واضح است كه این سنگربندی به این سیاه و سفیدی نبود. همچنانكه بالاتر اشاره كردم، اتحادیه سنگر هر دو گرایش رادیكال و رفرمیست در كنار هم بود. رادیكالیسم در جامعه آن دوره و محدوده ای كه لادیاتها (Luddite) فعالیت داشتند، تنها به لادیسم محدود نمی شد. همان اتحادیه هائی كه دو تن از پیشقراولان شناخته شده رفرمیستش گریونر هنسن و فرانسیس پلس (Francis Place) بودند، عناصر بسیار رادیكالی داشت كه بعدها معلوم شد از شیوه های لادیستی هم برای ابراز اعتراض خود استفاده می كردند. در بین ماه های آوریل تا اكتبر سال ١٨١٤ كه لادیسم تقریبا بعد از یكسری ترورها و اقدامات بسیار خشن از طرف دولت انگلیس سركوب شده بود، در منطقه ناتینگهم حدود ١٠٠ دستگاه پارچه بافی و كارخانه به آتش كشیده شدند. این ماشین شكنی در كارخانجاتی صورت گرفت كه دستمزدها كمتر از دستمزدهای اعلام شده از طرف فعالین برای ایجاد و قانونی كردن همان «نیمچه اتحادیه»ها و یا اتحادیه های اولیه و ابتدائی پرداخت می شدند. پلیس دو تن از اعضای این اتحادیه ها را دستگیر كرد كه به دنبال آن اسنادی نیز به مصادره پلیس در آمد. بر اساس منافات فعالیت برای ایجاد این اتحادیه ها با «قانون تجمع»، كلیه اموال آنها مصادره شده و تعدادی نیز دستگیر شدند. تلاش برای ایجاد اتحادیه ها و یا بقول خودشان همان «نیمچه اتحادیه»ها برای چندین سال دیگر به عقب رانده شد.

متأسفانه اینجا پرداختن به كل آن تاریخ برایمان مقدور نیست، اما آنچه كه شایان ذكر است، این است كه بسیاری از رهبران كمپین رفرمیستی كه سردمداران كمپین موفق لغو «قانون تجمع» در سال ١٨٢٤ نیز بودند هیچگونه میانه ای با رادیكالیسم كارگری نداشتند و هدف از مطالبه رفرمشان در وهله اول خلاصی از شر رادیكالیسم كارگری بود. البته من با عینك امروز به سال‌های اولیه ١٨٠٠ نمی نگرم. اما آنچه كه اینجا مد نظر است این نكته است كه در هر برهه ای از تاریخ مبارزه طبقه كارگر، رفرمیسم جدا از هر مطالبه دیگری را كه مطرح می كرد، مقابله با رادیكالیسم نیز جزئی از وجودش بوده است. بی خود نیست كه در آستانه انقلاب اكتبر عناصر محافظه كار جنبش كارگری در تقابل با رادیكالیسم كارگری و شوراها و كمیته های كارخانه، در اتحادیه های كارگری سنگر گرفته بودند. و یا رادیكالیسم كارگری و رفرمیسم و گرایش محافظه كار در جنبش كارگری آمریكا در شكل IWW و یا شوالیه های كار با اتحادیه های فدارسیون كار آمریكا روبرو بودند. و شاید بهترین و ملموسترین نمونه برای خوانندگان این نوشته، انقلاب ۵٧ ایران باشد. گرایش محافظه كار، حتی با سر بر آوردن شوراهای كارگری در هر گوشه و كناری، محكم به سندیكا چسبیده بودند و حتی بعد از شكست حكومت پهلوی، كمونیست ها را تهدید می كردند!

***

بخش دوم

تأثير انقلاب صنعتي دوم در شكل گيري اتحاديه هاي معاصر

در تاريخ معاصر، و در تاريخ جنبش كارگري، و اتفاقا براي درك تفكيك ذكر شده بالا، و براي درك بهتر وضعيت امروزي تشكل هاي موجود كارگري، حياتي است كه دو دوره از رشد و توسعه سرمايه داري را از هم تفكيك كنيم. دو دوره انقلاب صنعي اول و دوم. انقلاب صنعتي اول با توسعه و رشد صنعت و سرمايه داري، طبقه كارگر را نيز رشد داد. نه تنها از لحاظ عددي در مدت زمان كوتاهي ميليون ها دهقانِ از زمين كنده شده و مهاجر وارد اين عرصه از توليد شدند، بلكه تشكل هاي توده اي كارگران نيز با همان آهنگ و سرعت پا گرفتند. اما در اواخر دهه هفتاد قرن ١٩ ميلادي (١٨٠٠)، اين رشد و توسعه در صنايعي كه موضوع اصلي انقلاب صنعتي اول بودند، صنايعي چون آهن و راه آهن، معادن و پارچه بافي، كاهش پيدا كرد. همزمان با رو به كندي گرائيدن رشد در اين صنايع، صنايع ديگري جوانه زدند و سرمايه گذاري در آنها چندين برابر افزايش يافت. بطور مشخص صنايعي چون ارتباطات، ماشين سازي، نفت و صنايع شيميائي و مهمتر از همه برق. صنايع نامبرده بالا، صنايع و رشته هاي موضوع انقلاب صنعتي دوم بودند. خاصيت اين صنايع تازه، قبل از هر چيزي در پيچيدگي آنها بود. «انقلاب صنعتي دوم» صرفا يك اسم نبود. در شيوه پروسه توليد نيز انقلابي ايجاد كرد. اينجا شرح و مقايسه همه جانبه دو انقلاب صنعتي اول و دوم امكان پذير و مد نظر نيست. اما گفتن چند جمله براي درك بهتر بحث امروز ما و اينكه در اين دو دوره شيوه روبرو شدن كار و سرمايه نيز متفاوت بود، ضروري است.

مهمترين نكته شايد اين باشد كه تكيه صنايع موضوع انقلاب صنعتي اول بر «اختراعات» بود. اما پروسه توليد در دوره انقلاب صنعتي دوم، تحقيق و آزمايش در آزمايشگاه‌هاي حرفه اي و مدرن بود. همين پيچيدگي احتياج به سرمايه اي به مراتب بيشتر داشت. در نتيجه چنين صنايعي در انحصار تعداد بسيار محدودي از شركت ها (كئوپراسيونها) قرار مي گرفتند. چنين طرح هاي پيچيده و پرهزينه اي احتياج مبرمي به ثبات دارند؛ و اين ثبات بدون به در كنترل در آوردن نيروي كار امكان پذير نيست. اگر سرمايه داران دوره انقلاب صنعتي اول هر روزه با كارگران خود در جنگ و گريز بودند و با اخراج فله اي كارگران خود روز بعد همان اندازه كارگر بدونِ حتي يك روز آموزش استخدام مي كردند، و يا بدون در نظر گرفتن عواقب زندگي كارگران و نيروي كار فعال در جامعه، وضعيتي چون وضعيت طبقه كارگر انگليس را با كمك نمايندگانشان در دولت بر جامعه سوار و تحميل مي كردند، در دوره انقلاب صنعتي دوم، با از دست دادن كارگرانش (چه به خاطر ترك شغل به دليل ناامني معيشتي و چه به دليل اصطكاك هاي حاصله از روابط بين كارگر و كارفرما)، توليد در سطوحي دچار اختلال مي شد و اين مسئله اي بود كه بايد از آن پرهيز مي گشت. همچنين براي پرهيز از تنش هاي سياسي بين كارگران و سرمايه داران، احتياج به پائين آوردن فاكتور فقر مطلق و ناامني اقتصادي و شغلي داشتند. اگر جان راكفلر پدر، رئيس شركت ها و معادن بسيار زيادي، از جمله شركت CF&I با قتل عام به پيشواز اعتصاب كارگرانش مي رفت، جان راكفلر پسر، متخصص ليبرال استخدام مي كند تا براي كارگران همان معدن، تشكل كارگري درست كنند.

شايد هيچ صنعتي به اندازه صنعت برق، و بطور مشخص شركت هائي چون جنرال الكتريك (GE) و وستينگ هاوس (Westinghouse) در شكل دادن به اتحاديه هاي كارگري معاصر مؤثر نبوده اند. اين شركت ها در واقع شركت هاي مدرني بودند كه سياست ليبرالي در برخورد به معضلات كارگران خود را در پيش گرفتند. اينها شركت هائي بودند كه همانند هر شركت بزرگ ديگري سياست فكر شده در برخورد به معضلات كارگري را نيز داشتند. تا قبل از سياست ليبرالي برخورد به جنبش كارگري، سرمايه داران بيشتر سياست سركوب را دنبال مي كردند. بجاي شاخ به شاخ شدن هر روزه با كارگران، و حيف و ميل كردن بخش عظيمي از حاصل دسترنج كارگران به سياست اجير پليس، متفكرين شركتهاي مدرن سياست معروف به Corporate Labor Policy را دنبال كردند. بهرحال چهار دهه اول قرن گذشته (١٩٠٠) مهمترين دهه هاي پا گرفتن و سازمان دادن اتحاديه هاي كارگري بودند. در اين چهار دهه، شركت هاي نامبرده با تعويض وزراي كابينه آمريكا با مديران خود و بالعكس، جاي پاي خود را در دولت براي پيشبرد طرح هاي خود سفت كردند.

واكنش دولت

با مرور جنبش كارگري آمريكا، بخصوص در قرن ١٩، با يك دنيا اعتصاب و جنگ و گريز بين كارگران و سرمايه داران روبرو مي شويم. اين وضعيت جنبش كارگري آمريكا را هر روز راديكالتر مي كرد. طبقه حاكمه متوجه اين نكته شده بود كه اين راديكاليزم بقاء سيستم سرمايه داري آمريكا را به چالش مي طلبد. اندرو كارنگي (Andrew Carnegie) كه بعد از راكفلر ثروتمندترين فردي است كه تاريخ مدون بخود ديده است، در اعتراض به رابطه كارگر و سرمايه دار در آمريكا مي گويد كه وضعيتي به شدت غيرقابل انعطاف كه حاصل بي اعتمادي بين طرفين است، فقط دره بين اين دو را عميق‌تر كرده است. واكنش دولت آمريكا، كه اكنون سياستمدارانِ متكي به زور سرنيزه جاي خود را به ليبرالهائي داده بودند كه قبلا در كارخانه هاي خود طرحهاي موفقي را به اجرا گذاشته بودند، راه آمدن و در واقع «اهلي كردن» جنبشي بود كه داشت هست و نيستش را بر باد مي داد. جنگ اصلي بين كارگران و سرمايه داران بر سر برسميت شناخته شدن تشكل هاي كارگري بود. اولين اقدام دولت آمريكا، قانوني كردن تشكل هاي كارگري و وضع قوانين و مقرراتي بود كه در چهارچوب آن بشود كارگران را بدون سركوب پليسي كنترل كرد.

در سال ١٩٣۵، مجلس نمايندگان آمريكا (Congress) قانوني را به نام قانون وَگنر (Wagner Act) به تصويب رساند كه در آن به كارگران اجازه قانوني بستن قراردادهاي دسته جمعي داده مي شد. اين قانون البته بايد توسط پروسه اي كه دولت مركزي آن را تنظيم كرده بود به پيش برده مي شد. همزمان با اين قانون، «كميته ملي روابط كار (National Labor Relations Board) نيز ايجاد شد كه «روابط منصفانه كاري» (Fair Labor practices) را به اجرا بگذارد. قانون وَگنر سه قيد همراه داشت كه علاوه بر زير سئوال بردن استقلال طبقاتي كارگران، گرايش چپ را نيز تا حدودي حاشيه اي كرد. اين سه قيد عبارتند از: ١) فقط يك اتحاديه و آن هم اتحاديه اي كه حداكثر عضو را دارا باشد حق نمايندگي كارگران را دارد. ٢) كسر كردن خودبخودي حق عضويت در اتحاديه از دستمزد كارگران توسط مديريت و ٣) عضو شدن اجباري كارگران در اتحاديه موجود. گرچه قوانين و توازن قواي بعدي بين كارگران و سرمايه داران در آمريكا، سازمان دادن حتي چنين تشكلهائي را هم سخت كرده است، اما در زمان تصويب قانون فوق، فعالين كارگري چپ را به شدت در موضعي ضعيف قرار داد.

چگونه اين اتحاديه ها ايجاد شدند؟

اما اتحاديه هاي كارگري بعد از تصويب قانون وَگنر به معناي واقعي كلمه اتحاديه هاي زرد نبودند. اتحاديه هائي نبودند كه دولت و يا شركتها براي كارگران خود ايجاد كرده و يا سياستهاي آنها را ديكته مي كردند. نگاه ليبرالي مديريت صنايع دور تازه، در تقابل با نگاه سركوبگرانه و اليگارشي مديران و سرمايه داران دوره قبل، به رابطه كارگر و كارفرما و تلاش مداوم براي ايجاد ثبات در كارخانه، آنها را به فكر كردن به راه حل هاي اساسي سوق داد. بالاتر به نقش كمپاني هاي توليد لوازم برقي مثل GE و Westinghouse اشاره كردم. امروزه اتحاديه هاي كارگري با مستقل بودن از كارفرما و شركت‌ها شناخته شده اند. با افزايش دستمزد، سابقه (seniority)، چانه زدن بر سر مرخصي سالانه، مزاياي شغلي و بيمه ها و غيره شناخته شده اند. با دقيق شدن در تاريخ GE و وستينگ هاوس، متوجه مي شويم كه همه اينها و حتي بسيار بيشتر، مزايائي بودند كه مديريت اين شركتها به كارگران خود عرضه كردند. اين ها را به كارگران عرضه كردند يا از كارگران قبول كردند كه كارگران از تصرف قدرت سياسي و راديكاليسم كارگري فاصله بگيرند.

صنعت جديد متشكل در كئوپوراتيسم مدرن در واقع به مسائل و معضلاتي كه كارگران را به اعتراض وامي داشت و به آغوش راديكاليسم و سوسياليسم مي راند، عكس العمل نشان داد. مغزهاي متفكر اين شركتها در اينكه وضعيت پيش رو و سيستم پارلماني موجود قابليت و توان رودر روئي و جوابگوئي به اين معضلات را داشته باشد، ترديد داشتند. همين متفكرين بارها چه در آمريكا و چه در اروپا از پارلمان‌ها خواهان قانوني كردن انجمن‌ها و اتحاديه ها شدند. همچنين شيوه هايي براي نظردهي كارگران خود به وجود آوردند تا بلكه بتوانند ريشه برخاستن تضادها و كشمكشها را ارزيابي كنند و عكس العمل نشان بدهند. تمام اين شيوه ها در عين حال يك انقلاب در شيوه برخورد به كارگران، نسبت به دوره‌هاي قبل از خود بود. يكي از خصوصيات منحصر به فرد سياست هاي كارگري شركت هاي جديد در سال هاي ١٩٢٠، ايجاد «شوراهاي همكاري كار» (Works Councils) و «اتحاديه هاي شركت» (Company Unions) بود. اينها نهادهايي بودند كه از دل «كميته هاي چانه زني» (Bargaining Committee) كه در زمان جنگ جهاني اول توسط «هيأت سراسري كارگري دوران جنگ» National War Labor Board، درست شده بودند و توسط مديريت نيز حمايت مي شدند بيرون آمده بودند. اين مترسك ها همانند شوراهاي اسلامي كار كارخانجات در ايران امروز قرار بود خبرچين مديريت باشند. و بقول يكي از تاريخ‌نگاران، نهادهايي بودند كه قبل از اينكه غرولند كارگران به نقطه جوشي برسد، نارضايتي كارگران را به مديريت خبر مي دادند. همچنين قرار بود سياست هاي شركت مربوطه را بين كارگران جا بياندازند. آنچه كه شركت هاي تازه به دوران رسيده و متفكرانشان مورد توجه قرار دادند اين بود كه چنين نهادهائي نه تنها باسمه اي بلكه مورد سوء ظن دائم كارگران نيز هستند. از نظر اين متفكرين، شركت هائي كه اين نهادها را ايجاد كرده بودند نسبت به خلق كردن رهبران و معتمدين كارگري كم توجهي مي كردند. يكي از مشاورين اوون يانگ (Owen Young)، از اصلي ترين رؤساي هيأت مديره شركت جنرال الكتريك، به نام اترتون براونل (Atherton Brownell)، به او مي گويد كه جنرال الكتريك با اينكه مزاياي زيادي را عرضه كرده و مطالبات زيادي از كارگران را برآورده كرده است، اما فرصت آفريدن رهبراني را كه امكان مقابله با عناصر راديكال جنبش كارگري را داشته باشند را از دست مي دهد. اين رهبران بايد كارگران را نه بعنوان توده اي از آدمها، بلكه بعنوان جمعي متشكل دور خود داشته باشند. از نظر او مديريت بايد با چنين رهبراني بر سر مطالبات كارگران چانه بزنند. او مي گويد كه هر چه سطح زندگي كارگران را بالا ببريم، در آينده اي نه چندان دور باز با كارگراني با توقع بالاتر مواجه خواهيم شد. او در واقع دارد به يكي از موفقترين رؤساي يكي از بزرگترين و موفقترين كمپاني ها مي گويد كه بايد به فكر ايجاد اتحاديه هاي كارگري باشد.

يك نكته ديگر در اين بين شايان ذكر است كه متوجه شويم چگونه دگرديسي در اتحاديه هاي كارگري راديكال به وقوع مي پيوست. در جنبش كارگري آمريكا، فدراسيون كار آمريكا هميشه نماينده راست ترين و محافظه كارترين بخش متشكل طبقه كارگر بوده است. ساموئل گامپرز (Samuel Gompers) از اصلي ترين رهبران فدراسيون كار آمريكا (AFL) در باره سوسياليسم مي گويد: «جنايت صنعتي كه اتحاديه هاي كارگري آمريكا با تمام قوا بر عليه آن خواهند ايستاد!»(٢) جدا از اظهارات اين چنيني، كارگران حتي براي مبارزه بر سر پيش پا افتاده ترين مطالبه مشكلات زيادي با اين نهاد داشته و دارند. در برابر اين نهاد راست، فعالين كارگري، شواليه هاي كار و بعدها IWW را سازمان دادند. بعدها با پيشنهاد سناتوري و همكاري متفكرين صنايع جديد، «كنگره تشكلات صنعتي» (Congress of Industrial Organization(CIO)) را سازمان دادند. فعالين گرايش چپ كه هيچوقت نتوانستند حتي همان همزيستي ساده با فدراسيون كار آمريكا را داشته باشند، اكنون فعالين اصلي CIO شده بودند. اتفاقا CIO ابتدا از تجمع چندين اتحاديه چپ تر و ناراضي عضو AFL تشكيل شد. اما زير فشار گرايش راست و قوانيني چون قانون وَگنر، بمرور زمان CIO و AFL به هم نزديك شدند و فعالين گرايش چپ يا تماما به گرايش راست تمكين كردند و يا هم به معناي واقعي كلمه از تشكل هاي كارگري اخراج شدند.

اما فعالين گرايش چپ تر در اتحاديه ها، كه به نوعي به گرايش راست تمكين كرده بودند، به مرور زمان از طرف توده كارگران نيز مورد بي اعتنائي قرار گرفتند. از يك طرف قانون وَگنر فقط به يك اتحاديه اجازه فعاليت و نمايندگي كردن كارگران را مي داد، كه تماما دست فعالين گرايش چپ را در حنا گذاشت. از طرف ديگر اتحاديه هاي صنعتي با همكاري و همفكري متفكرين و مشاورين صنايع جديد و با رهبري رهبران و معتمدين گرايش راست در بين كارگران ايجاد مي شدند. اما مهمتر از همه همين صنايع به بخش اعظم مطالبات كارگران جامه عمل پوشانده بودند. گرايش چپ كه تلاش اصلي آن متشكل كردن كارگران براي بهبود وضعيت رفاهي آنها بود، اكنون خود را با اين واقعيت روبرو مي ديدند كه آنچه را كه سالها برايش مبارزه مي كردند، اكنون جامه عمل پوشيده است. كارگران اجازه تشكيل اتحاديه هاي خود را داشتند و اكثر مطالبات اقتصادي آنها توسط مديريت جواب مثبت گرفته بودند. انقلاب و سوسياليسم در دستور كار اين گرايش نبود. مسائلي چون بيشتر از يك تشكل حق فعاليت در محيط كار داشته باشد و غيره، مسئله اصلي توده كارگران نبود. در واقع فعالين گرايش چپ تر جنبش كارگري خلع سلاح شده بودند.

صدور سياست اتحاديه گرائي امروزي

در خصوص صنايع جديد و شركتهاي مدرن اشاره به يك نكته ديگر حائز اهميت است. همچنانكه بالاتر اشاره كردم، صنايع جديد بنابه تمركز سرمايه در آنها، در انحصار تعداد معدودي شركت ها قرار گرفتند. همين شركت ها از اولين شركت‌هاي آمريكائي بودند كه شروع به سرمايه گذاري و بازاريابي در خارج از مرزهاي آمريكا و بخصوص در اروپا نيز كردند. اين شركتها همراه با سرمايه گذاري، شيوه مديريت تازه و برخورد با كارگران و متشكل شدن آن را نيز با خود به كشورهاي ديگر صادر كردند.

اشاره به اين نكته مهم است، چرا كه سياست AFL-CIO كه حاصل پروسه طي شده بالاست، در شصت هفتاد سال گذشته سياست غالب بر نهادهاي كارگري در ديگر كشورهاي غربي و همچنين سياست غالب بر ICFTU و اكنون نيز ITUC بوده است.

راديكاليسم در جنبش كارگري آمريكا

با اين وضعيت شايد خواننده اي خود را با اين سئوال روبرو ببيند كه مبارزه راديكال طبقه كارگر بخصوص در آمريكا در چه اشكالي به پيش رفته است. در تقابل با سياستهاي راست و رفرميستي جنبش كارگري آمريكا، علاوه بر همزيستي دو گرايش راست و چپ در بسياري از اتحاديه ها و در دوران مختلف، ما همچنين با دو فرم ديگر از نهادهاي كارگري نيز روبرو هستيم. «شواليه هاي كار (Knights of Labor) و «كارگران صنعتي جهان» (Industrial Workers of the World (IWW)). اين نكته نيز اضافه شود كه «فدراسيون كار آمريكا» در اوان تشكيل، خود را يك جريان ضد ايده هاي سوسياليستي تعريف نكرده بود. اتفاقا جرياني بود كه در امتداد شواليه هاي كار تشكيل شد و بر اساس ايده هاي ضد نظام موجود شكل گرفت.

از سال ١٨٦٩ كه سال تأسيس «شواليه ها» بود تا تأسيس «فدراسيون كار آمريكا» در سال ١٨٨٦، «شواليه ها» صدها اعتراض ميلتانت سازمان دادند. IWW هم از سال تأسيس ١٩٠۵ تا تقريبا ١٩١٤ كه سالهاي موفق آن بود، صدها اعتراض موفق و ميليتانت را سازمان داد. در همين سالها اين نهاد كارگري، هم مورد تعرض «فدراسيون كار آمريكا» و هم سركوبگريهاي پليس قرار گرفت. در ادامه اين سنت، اعتراضات مهمي سازمان داده شد كه فعالين كارگري زيادي در پوشش اتحاديه هاي كارگري CIO و حتي AFL سازمان دادند و مورد سركوب پليس و سرزنش اتحاديه هاي مادر قرار گرفتند. افول دو نهاد ياد شده را بايد در متن ديگري و در چشم اندازي كه آنها براي آينده جنبش كارگري در نظر داشتند، جستجو كرد.

ختم كلام

اتحاديه هاي كارگري هر چه بودند و گرايشات مختلف در آن با چه مكانيزمهائي و چند من چريش كنار هم مي ماندند و همزيستي مي كردند، مؤلفه اي است كه به تاريخ پيوسته است. اما انقلاب صنعتي دوم تحولي بنيادي را در اتحاديه گرائي بوجود آورد. با اين تغيير اساسي در شيوه توليد و روابط اجتماعي، اتحاديه ها تشكل‌هائي نماندند كه كارگران آنها را ايجاد مي كردند و بعد ثبت آنها را به حكومت تحميل مي‌كردند. اتفاقا اتحاديه هاي بعد از انقلاب صنعتي اتحاديه هائي بودند كه دولت چهارچوب آن را تعيين مي‌كرد و با كمك گرايش سوسيال دمكرات درون جنبش كارگري كورس (مسير) اتحاديه گرائي را براي هميشه عوض كردند.

آن زمان چنين سياستي به صرفه بود. امروزه آنچه را كه شاهدش هستيم در دستور روز گذاشتن تخريب و از بين بردن همين اتحاديه ها، توسط خود بورژوازي هستيم. ميلتون فريدمن مي گويد كه «وظيفه دولت محافظت از منافع شخصي از دشمن خارجي و داخلي است. تنظيم رابطه بين آدم ها را به بازار بسپارد.» طبقه كارگر اين بار بايد ايجاد تشكل هائي را در دستور خود بگذارد كه علاوه بر مبارزه بر سر مطالبات رفاهي روز، به فكر برانداختن نظام سرمايه داري هم باشد. همزيستي و «قرارداد اجتماعي» در دنياي واقعي پوچ هستند. كارگران راه درازي را پيموده اند؛ صد سال كلاه گشاد گذاشتن سر كارگران ديگر بس است.

توضيحات

ـــــــــــــــ

١) Fair Labor Practices و Unfair Labor Practices ترمهائي قانوني هستند كه اتحاديه ها و كارفرمايان در رابطه با همديگر، بخصوص در مذاكرات بر سر بستن قراردادهاي دسته جمعي از آن استفاده مي كنند تا طرف ديگر را متوجه موارد قانوني بكنند.

 

٢) An industrial crime, against which the trade unions of America will contend to the end

 

***

ضميمه

«تشكل مستقل كارگري«

مسئله استقلال طبقاتي و همچنين دست درازي بورژوازي به آزادي و استقلال تشكل كارگران چنان با كل ايده اين نوشته در هم تنيده است كه هنگام نوشتن اين نوشته لازم ديدم چند نكته هم بعنوان ضميمه در باره «تشكل مستقل كارگري» بگويم.

«تشكل مستقل كارگري» نيز دچار سرنوشتي مانند «اتحاديه» شده است. ريشه اين مقوله و ترمينولوژي هر چه باشد، امروز بعنوان ابزاري براي مخالفت با دخالت كمونيست ها در مبارزه كارگران بكار گرفته مي شود. شايد يادآوري اين نكته بي مناسبت نباشد كه در كشورهائي كه نهادهاي موجود كارگري دست ساز دولت بوده اند، معمولا از اين ترم براي تفكيك تشكلي كه فعالين كارگري براي ايجاد آن مبارزه مي كنند، استفاده مي شود و يا تاريخا استفاده شده است. مثلا تلاش براي تشكل پذيري در شوروي و چين، در تقابل با مترسكهاي دست ساز دولت، از ترم «مستقل» استفاده مي شد. اما همچنانكه اشاره كردم، اين ترم اكنون ديگر ابزاري شده براي مخالفت با نفوذ و دخالت كمونيستها در تشكلهاي كارگري! ما تاكنون درباره اين مقوله در همين نشريه چندين بار اظهار نظر كرده ايم. بطور مشخص طرح جورج لاج در كتاب «پيشگامان دمكراسي: كارگران در كشورهاي روبه توسعه» را در نشريه شماره ٤ «كارگر كمونيست» به بحث گذاشته ايم. اين ترم اكنون ديگر شناخته شده است. اما لازم است كه باز هم به جنبه هاي باز نشده اين ترمينولوژي پرداخته شود. در اين بخش با اشاره به چند نمونه تاريخي، مي خواهم بار ديگر اين ترم را زير نورافكن قرار بدهم.

١- در روسيه پيش از انقلاب اكتبر، يكي از رؤساي پليس تزار به نام سرگئي زوباتف (Sergei Zubatov) كه در جواني و قبل از دستگيري اش يك ناردونيك بود، بعد از شروع همكاري با پليس مخفي روسيه، سريعا در اين دم و دستگاه رشد مي كند و در مدت كوتاهي به يكي از طراحان اصلي نفوذ در محافل كارگري تبديل مي شود. آنچه كه زوباتف را در بحث مشخص امروز ما مهم مي كند اين است كه او در بين كارگران با نفوذ در بين فعالين و معتمدين كارگري و بخصوص در بلاروس و شهر صنعتي مينسك، براي مقابله با سوسيال دمكراسي و تشكل هاي تحت نفوذ محافل سوسيال دمكرات كارگري روسيه، شروع به ايجاد نهادهاي كارگري طرفدار دولت تزار كرد كه در بين چپها به نام «سوسياليسم پليسي» و يا «تشكل هاي زوباتويستي» معروف شدند. اما خود ايشان و گردانندگان اين نهادها به نهاد خود مي گفتند «تشكل مستقل كارگري».

٢- براي نمونه دوم، باز هم سراغ روسيه مي رويم. در آخرين روزهاي حكومت شوروي كه اعتصابات كارگري زيادي سازمان داده شدند، در تقابل با اتحاديه هاي كارگري دست نشانده دولت، تشكل‌هاي ديگري براي هدايت و رهبري اعتصابات كارگري ايجاد شدند. گرچه اين تشكل‌ها بدون دخالت فيزيكي دولت و نيروهاي ليبرال طرفدار صندوق بين الملل پول و بانك جهاني ايجاد شده بودند، اما علنا خود را در كمپ اپوزيسيون ليبرال مي دانستند. نه تنها در اين كمپ بودند، بلكه با امكانات نهادهاي رسمي كارگري غرب و بخصوص «فدارسيون كار آمريكا» پا گرفتند و هدايت مي شدند. اين نهادها هم در تقابل با اتحاديه هاي دولتي به خودشان مي گفتند «تشكل مستقل كارگري»؛ اما اتحاديه هاي نسبتا كوچكتر كه از لحاظ امكانات مالي امكان رقابت با اتحاديه ها و ديگر نهادهاي دست ساز دولت و همچنين «تشكلهاي مستقل كارگري» را نداشتند، ترجيح مي دادند كه به خودشان بگويند «اتحاديه آزاد».

٣- در آمريكا، آن اتحاديه هاي زردي (اتحاديه هاي شركت) را كه كارفرماها براي كارگران ـ قبل از قانون وَگنر ـ ايجاد مي كردند، در واقع با قانون وَگنر غيرقانوني اعلام شدند. اما اغلب اين اتحاديه ها، از جمله اتحاديه ايجاد شده در شركت CF&I بعد از قتل عام لادلو، تا سالها بعد از اين قانون نيز تحت عنوان «تشكل مستقل كارگري» به حيات خود ادامه دادند.

٤- جنبش همبستگي» معرف همه در لهستان (Niezależny Samorządny Związek Zawodowy – Solidarność) هم، كه در تار و پود خود وابسته بود و در قدم بقدم آن توسط كليساي كاتوليك و واتيكان و سازمان هاي جاسوسي آمريكا هدايت مي شد، نام واقعي آن «اتحاديه كارگري مستقل خودگردان ـ همبستگي» است.

٥- در اوايل نيمه اول دهه ۵٠ قرن گذشته، دولت كانادا با همدستي كمپاني كشتي سازي و «كنگره كار و حرفه» (Trade and Labor Congress) فردي را به نام هال بنكس (Hal Banks)، يكي از سازمان دهندگان «اتحاديه بين المللي دريانوردان (SIU)» كه قبلا ٢٧ بار به جرم ضرب و شتم كارگران متهم شده بود و يكبار هم يكي از كارگران را زير مشت و لگد به قتل رسانده بود، از آمريكا وارد كردند تا «اتحاديه دريانوردان كانادا (CSU)» را، كه يك اتحاديه راديكال و كمونيست بود، از بين ببرد و اتحاديه «مستقلي» را براي كارگران سازمان بدهند. گرچه SIU نام «مستقل» را يدك نمي كشد، اما هدف وارد كردن هال بنكس كه بعدا موجب افتضاح سياسي براي دولت و نهادهاي رسمي كارگري آمريكاي شمالي شد، دقيقا «ايجاد تشكل مستقل كارگري» معرفي شد!

نمونه هاي اين چنيني زيادي را مي شود معرفي كرد. اما گفتن يك نكته در اين رابطه اهميت دارد. فقط ضد كمونيست‌ها نيستند كه مي‌خواهند چنين القاء كنند كه گويا تشكل‌هاي زير نفوذ ايده هاي كمونيستي، تشكل‌هاي غير مستقلي هستند؛ بلكه در بين چپها هم گاها شاهديم كساني به دام اين لفاظي ها مي افتند. منتها ضدكمونيست‌ها آگاهانه چنين فرمولي را به كار مي‌برند، اما كساني كه در كمپ چپ اين لفاظي‌هاي را تكرار مي‌كنند، در واقع منطق بورژوازي را پذيرفته اند و از سر احساس گناه و يا «تبرئه» خود به اين دام مي‌افتند. و گرنه هيچ اندازه تكرار «استقلال» تشكل كارگري، بدون استقلال طبقاتي تشكل كارگري، نهادي را مستقل نخواهد كرد.

٢٧ اوت ٢٠٠٨، ٦ شهريور ٨٧

كارگر كمونیست ٩١ و ٩٢

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر